پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠

آتشى در چمن
قزوینی واعظ

١
الهى! نفرت از ما ده، به نوعى اهل دنيا را
كه ره ندهد كسى در دل، غبار كينه‌ى ما را
عطا كن مشرب افتادگى، پيش دُرستانم
تو كز هموارى افكندى به پاى كوه، صحرا را
نگرديديم نرم از آسياى گردش گردون
به پاى گردش چشمى بيفكن دانه ى ما را
در آن دم ك‌آيد از ذكر تو در شورش، عجب نبود
زبان موج اگر افتد برون از كام، دريا را
مگر در وسعت آباد خيالت سر كند، ورنه
نگنجد شور مجنون تو در آغوش، صحرا را
شود، شايد ميفكر تو را مينا، دل واعظ
به دست آتش شوقى بده اين سنگ خارا را

٢
دوستان! مژده كه ماه رمضان مى‌آيد
وقت آمرزش هر پير و جوان مى‌آيد
مى‌توان كرد نثار قدمش جان عزيز
كه ز درگاه خداوند جهان مى‌آيد
تا كند پاك ز آلايش عصيان، همه را
موج رحمت ز كران تا به كران مى‌آيد
مى كند پشت جهانى سبك از بار گناه
گرچه بر نفْس‌شكم‌خواره، گران مى‌آيد
تا به شب، ابر كرم، فيض و عطا مى‌بارد
تا سحر تير دعاها به نشان مى‌آيد
گل بچين، زين چمن فيض كه ده روز دگر
گلشن عمر تو را فصل خزان مى‌آيد
عمل خويش، تو امروز نكو كن واعظ!
كه بدونيك تو فردا به ميان مى‌آيد

٣
روشن، هميشه شمع دل از سوز آه دار
اين شمع را به روز سياهى، نگاه دار
خود را بساز و منتظر لطف دوست باش
چشمى به سوى آينه، چشمى به راه دار
تا روشنت شود اثرِ صحبتِ بَدان
آيين‌هاى برابر روى سياه، دار
واعظ! چو بگذرى ز دل سنگ يارخويش
پاس دلِ شكسته‌ى خود را نگاه دار

٤
تا به كى باشدت براى معاش
با قضا جنگ و با قدر، پرخاش؟
چند باشى براى رزق، عبوس؟
با پريشانى است گل، بشّاش
مى‌شمارى چو مفلسى را عيب
چه كنى عيب خويشتن را فاش؟!
غصّه‌ى دى خورى، غم فردا
همه عمرت به حيف رفت و به كاش
زان چه دارى، نمى‌خورى جز غم
از پى ديگران، تو راست تلاش
ديگران از براى خويشتنند
تو - هم - از بهر خويشتن مى‌باش
خويشتن را كنند مهمانى
وارثان گر دهند بهر تو آش
شمع سان، بهر ديگران واعظ!
تب مكن، دل مخور، سرشك مپاش

٥
پهلوانى نيست سنگى يا گلى برداشتن
پهلوانى چيست؟ بارى از دلى برداشتن
پيش صاحب ديدگان، رقص نشاط همت است
دست احسان، جانب هر سائلى برداشتن
تخم سعى و آب چشم و خاك هستى داده‌اند
تخم مى‌بايد فشاندن ، حاصلى برداشتن
يك گل سيراب از بهر دماغ ما بس است
كو سرِ برگ دلى دادن؟ دلى برداشتن
رفت وقت عاشقى، واعظ، به مرگ خود بمير!
چند اين منّت ز تيغ قاتلى برداشتن؟

٦
گر فلاطون زمانى، حرف دانستن مزن
نام خود را خطّ بطلان، از رگ گردن مزن
لب مجنبان از براى هرزه گفتن هر نفس
بر چراغ اعتبار خويشتن، دامن مزن
پهن دشتى، چون فضاى عالم تجريد نيست
خيمه دل بيش از اين در تنگناى تن مزن
با تواضع مى‌توانى جان دشمن را گرفت
جز به شمشير خميدن، خصم را گردن مزن
آفتى چون ردِّ سائل نيست، منُعم! مال را
آتشى از حسرتِ موران بر اين خرمن مزن
گر ظفرخواهى چو واعظ خاك‌ره شو خصم را
خاك غير از گرد خود، بر ديده‌ى دشمن مزن

٧
پسنددوست نبود خودپسندى
من و بيچارگى و دردمندى
قدم مگذار از پستى به بالا
كه بدافتادنى دارد بلندى
ز حق، چشم‌دلت را بسته دنيا
كه باشد كار جادو، چشم‌بندى
نباشد چون گلاب و گل، گواهى
كه ريزد آبرو از هرزه‌خندى
گريزانند پاكان ز اهل دولت
كند پهلوتهى، آب از بلندى
چه آسان، خويش را واعظ، به صد عيب
پسنديدى به اين مشكل پسندى!

٨
زبان گشود و چنين گفت شمع نورانى
كه هست نور و صفا بيش در پريشانى
نديده در دل روشندلان، كسى غم دل
نهفته آينه در خويش، چين پيشانى
ز باز گشتن باران ز ابر، دانستم
تلاش مرتبه مى‌آورد پشيمانى
سرى كه از در حق، ديده سجده‌وارى، رو
هزار حيف كه آيد فرو، به سلطانى!
شد از تو قدرسخن كم، ببند لب واعظ!
كه گشته قيمت‌كالا كم، از فراوانى

٩
نماز عاشقان باشد، همه مستى و بيهوشى
حضورش: غيب از خود ، ذكر: از عالم فراموشى
قيام: اِستادگى از جان ، قعود: افتادگى از پا
اذان: فرياد از دست خود و تعقيب : خاموشى
مكانش آن كه: گنجايى در آن نبود غرضها را
لباسش اين كه: طاعت را فزون از عيب خودپوشى
ميان واكردنش، باشد به امر حق، كمربستن
رداى آن، بود در راه جانان خانه‌بردوشى
طريق بندگى، ز آن، صعب‌تر باشد كه پندارى
نه آن، كارتنِ تنهاست، مى‌بايد به جان كوشى
ز پشت و روى هر آيينه‌ام، روشن شد اين معنى
كه نگشايد بدان سو ديده، تا زين سو نمى‌پوشى
نهان گفتن به هم حرف محبّت را، به آن ماند
كه كس خواهد كه فريادى كند اما به سرگوشى
سخن بيگانه باشد، در ميان اهل دل، واعظ!
به هر جا هوش باشد گوش، فرياد است خاموشى

١٠
نتوان به پند كرد نكو بدسرشت را
صيقل‌گرى نمى‌كند آيينه، خشت را
مال جهان، جهنّم نقدى است اى فقير!
بشناس قدر مفلسيِ چون بهشت را
باشد به تيره روزى خويشم اميدها
ابر سياه، سرمه بود چشم كشت را
از حُسن‌خُلق، ديو شود در نظر پرى
بُرقع بود گشاد جبين، روى زشت را
خواهى رسى به منزل نيكان، مباش بد
لايق، گل بهشت بود- هم- بهشت را
تا چند در لباس كنى دعوى صلاح
خواهى به جامه، كعبه نمايى كنشت را؟!
واعظ، چو خط مپيچ سر از خامه‌ى قضا
نتوان ز، سرنوشت دگر، سرنوشت را

١١
ز پاس آشنايى، بهره نبود خلق عالم را
نمك خوردن، چو زخم از هم جدا سازد دو همدم را
به گرمى‌هاى ظاهر، چشمِ دلسوزى مدار از كس
براى اهل ماتم، دل نسوزد شمع ماتم را
نباشد نقص دولت، يارى افتادگان كردن
به دوش خود كشد خورشيد تابان، بار شبنم را
ز من گر دشمنان بردند مال عالمى، اما
به حقّ دوستى گويا به من دادند عالم را
هنر در عهد ما از دين گذشتن شد، نه از دنيا
كنند اين سرزنش پيوسته ابراهيم ادهم را
تمام عمر، همراهند با هم- ليك تا كشتن
همه قابيل و هابيل است نام، اولاد آدم را
ز بس نامهربانى رسم شد، باور نمى‌كردم
نمى ديدم اگر پهلوى هم، بادامِ توأم را
چه سان لب وا شود واعظ؟ كه در بازار عهد ما
روايى نيست از جنس سخن، جز نقشِ دِرهم را

١٢
رفت عهد شباب و دندان ريخت
رگ ابرى گذشت و باران ريخت
شد جوانى، نماند در سر، شور
رعشه‌ى پيرى، اين نمكدان ريخت
تنگدل چند از غمِ رفتن؟
برگ خود، گل به روى خندان ريخت
سست شد پا ز سيل رفتن عمر
كاخ تن، عاقبت ز بنيان ريخت
روزگارم، به نازكى پرورد
چون گلم، عاقبت ز دامان ريخت
شعر نتوان به هر جمادى خواند
گوهر خود به خاك، نتوان ريخت
كلك واعظ، نريخت لعل خوشاب
خون دل بود، كاو ز مژگان ريخت!

١٣
سجده پيش هر بتى، كفر است، يك جانان بس است
هر دلى را يك غم و هر جسم را يك جان بس است
نيست نقشى خانه‌ى آيينه را بهتر ز عكس
خانه‌ى اهل صفا را زينت از مهمان، بس است
چند سرگردان به گردِ خوان دنيا چون مگس؟
زندگى گر باشدت روزى تو را يك نان بس است
گر جهان باشد سراسر پر ز نعمت، بس است
مُلكتِ دنيا ز شاه و راحتِ دنيا ز ماست
خواجه! بُستان از تو ما را حاصل بُستان ، بس است
مال و ملك و دولت دنيا همه هيچ است هيچ!
پوچ كردن عمر بهر هيچ، اى نادان! بس است
گريه‌اى، سوزى، گدازى، ناله‌اى، دردى، غمى
زندگى چون مردگان تا چند، بى دردان! بس است

١٤
دل با توكّل است، گَرَم كيسه بى زر است
گر دست مفلس است ولى دل، توانگر است
باشد توانگرى نه همين جمع ملك و مال
بر دادن است هر كه توانا، توانگر است
پاس ادب بدار، كه دندان كودكان
كم عمر از گزيدن پستان مادر است
چون مو سفيد گشت، دگر وقت عيش نيست
آيينه در كف تو- كنون به ز ساغر است
با صد هنر، به جامه بود خلق را نظر
ليلى نشسته، چشم تو مجنون زيور است
واعظ كه كرد عيب به تر دامنى، مرا
دامان حشر نيز ز كردار او تر است

١٥
ز اهل جود، چه منّت؟ دهنده، يزدان است
نه نور ز روزن، ز مهر تابان است
مراد خود ز درِ دوست كن طلب، كان جا
كسى كه نيست رهش، چوبدار و دربان است
به وقت مرگ كريمى به زير لب مى‌گفت:
خوش است داد و دهش، گر چه دادن جان است
چه به از اين كه شود از تو سير، گرسنه‌اى
به جاست گر لب گندم، هميشه خندان است
ببند بار خود، اى نخل! تا جوانى هست
كه پنج روز دگر اين بهار، مهمان است
ز باغ، صحبت ياران بود غرض، واعظ!
كه باغ ما و گلِ ما جمال ياران است

١٦
اين درهم و دينار، كه چشم تو بر آن است
هر يك به رهِ حادثه، چشمى نگران است
نظّاره‌ى ما نيست جز از ديده‌ى عبرت
فصل گل ما خسته دلان- فصل خزان است
تا اوّلِ عمر است، بيا بار ببنديم
باليده شود ميوهى نخلى كه جوان است
در بردن جان، مرگ شتابان و تو غافل
دزد تو سبك‌خيز و تو را خواب گران است
جايى كه كسى دم نزند غيرخموشى
اظهار غم خويش، كجا كار زبان است؟
واعظ! چه كنى مطلب خود عرض، بر دوست؟
»آن جا كه عيان است، چه حاجت به بيان است«